دراین روزهای خاکستری ،خسته ،درمانده ،تنها ،تشنه،بی تاب ،غریب و.................
اگر رمضان نبود دق میکردیم .
می پوسیدیم
اگر شب های قدر نبود کی فرصت می کردی اشک بریزی وازاین غریبستان شکوه کنی
کی میتوانستی ازاین ناکجا اباد فاصله بگیری.....
روزهای خوب ماه رمضان واقعا بهترین فرصته واسه اینکه خودت رو نو کنی، با خودت آشتی کنی...با خدای خودت آشتی کنی، باهاش حرف بزنی، ازش بخوای ببخشدت ...بهش بگی که خودتم اینو فهمیدی که داری ازش دورتر و دورتر میشی، که نفهمیدی کی به بیراهه زدی و نمی دونی چرا داری با این سرعت و با این اصرار تو همون مسیر می تازی، مسیری که هر لحظه تو رو از خودت هم دورتر می کنه ...ازش بخوای کمکت کنه، کمک کنه که برگردی به طرفش ...که بیدارت کنه، که بهت بفهمونه که الان کجایی...مسیر برگشت رو بهت نشون بده ...ازش بخواه که سالم برسی و بخواه که کمکت کنه باز از نو آغاز کنی اما این بار .......
هرسال وقتی جناب بابان ، با لپ های گل انداخته و در حالیکه قند توی دلش آب میشه...میاد و عید فطر رو تبریک میگه ...انگار همه ی غصه های دنیا رو می ریزن سر دلم...که باز هم یه ماه رمضون دیگه اومد و رفت، و من ..........
خدایا کمک کن که امسال ..................
لحظه های عزیز قبل از افطار رو از دست ندین...
منم بدجوری به دعای همتون محتاجم....التماس دعا!
یادته اون شبو ؟
نه... تو یادت نیست، آخه نبودی اون شب!
آره ! فقط من بودم...تنهای تنها .
می خوای قصه اش و برات تعریف کنم ؟؟؟
اصلا قصه دوست داری هنوز ؟ یادته اون شبا برات قصه می گفتم؟
قصه ی دخترای ننه دریا ، قصه ی پسرای عمو صحرا ...
"دخترای ِ ننهدریا! کومهمون سرد و سیاس
چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.
کورهها سرد شدن
سبزهها زرد شدن
خندهها درد شدن.
از سر ِ تپه، شبا
شیههی ِ اسبای ِ گاری نمیاد،
از دل ِ بیشه، غروب
چهچه ِ سار و قناری نمیاد،
دیگه از شهر ِ سرود
تکسواری نمیاد.
دیگه مهتاب نمیاد
کرم ِ شبتاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق میجّه و بارون میکنه
کمون ِ رنگهبهرنگاِش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون میکنه
سوار ِ رخش ِ قشنگاِش دیگه میدون نمیاد.
شبا شب نیس دیگه، یخدون ِ غمه
عنکبوتای ِ سیا شب تو هوا تار میتنه.
دیگه شب مرواریدوزون نمیشه
آسمون مثل ِ قدیم شبها چراغون نمیشه.
غصهی ِ کوچیک ِ سردی مث ِ اشک ــ
جای ِ هر ستاره سوسو میزنه،
سر ِ هر شاخهی ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو میزنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونهی ِ خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش میکنیم!
قهره؟ نازش میکنیم!
میکِشیم منت ِشو
میخریم همت ِشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیی ِ شب تن نمیده
موش ِ کورم که میگن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ تاریکی گردن نمیده!
دخترای ِ ننهدریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار میکنه مُردهس و گور.
نه امیدی ــ چه امیدی؟ بهخدا حیف ِ امید!
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی میشه دید؟
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خونتشنهی ِ هم!
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهاِش میده غم؟
…………………………………………
*****
آخ ! یادش بخیر...چه زود بزرگ شدی!
می دونم بعضی وقتا دلت تنگ میشه واسه قصه هام... ولی آدم بزرگا که دیگه قصه گوش نمی دن ، قصه مال بچه هاست....
*****
داشتم از اون شب برات می گفتم...
آسمونو یادته؟ دیده بودیش تا حالا به اون قشنگی ؟؟؟
وای، راست می گی... تو اون شب نبودی، پس چرا من همه اش فکر می کنم توام بودی ؟!؟!؟!
آره اون شب من بودم....تنهای تنها ، با یه آسمون به بزرگیه تمام دنیا .....
اون شب من بودم و آسمون بود و ............حضرت معصومه !
آقا من کلا با فلسفه تربیت بدنی مشکل دارم...البته توی دانشگاه ! (عرض کردم تربیت بدنی ها ...نه ورزش!!! )
ببینین ، قبول کنین که توی سن ما همه کم و بیش علایقشون رو شناختن، اگه کسی واقعا و ذاتا ورزشکار باشه حتما تا حالا رفته دنبالش...اگه هم ورزشکار نباشه با این 2 واحد مطمئنا کسی ورزشکار نمیشه...بنابراین به نظر من هیچ لزومی نداره که همه اجبارا این 2 واحد تربیت بدنی ( یا همون پرورش اسب!!!) رو بگذرونن.
برای اینکه کاری واقعا بازدهی داشته باشه ،باید به صورت داوطلبانه انجام و بر اساس علایق و استعداد فردی انجام بشه ، اگه هدف پرورش ورزشکاره...اگه هم منظور اذیت کردن دانشجوی ترم آخره که.... هیچی!
نه اینکه فکر کنین من خیلی آدم تنبلی ام ها! البته یکمی هستم ولی نه خیلی ; ) اما صادقانه می گم...عاشق ورزش ام، اما نه اجباری! )
باور کنید انگیزه من تنها حل مشکلات آموزشی ، پزوهشی و معیشتی جوانان و ارائه راهکارهای مناسب به مسئولین ذیربط می باشد!
( راستی! انتخابات کیه ؟ ( J
*****
الان یکم سرم شلوغه...باز خدمت می رسم !
سلام
قبل از هر حرفی می خوام یه WELCOME BACK حسابی به همه BLOGSKY ای ها بگم...می دونم که این چند روز جای ما بلاگ اسکای ها در جامعه وبلاگ نویس ایرانی بسیار خالی بوده و همتون حسابی ما روMISS کرده بودین....
خیلی خوشحالم که برگشتیم ....الان حس کسی رو دارم که مدت ها از شهر و خونه اش دور بوده و الان یه جورایی خیلی EXCITED هستم....
دارم میام که به همه یه سری بزنم و بهتون بگم :
HAPPY NEW BEGINNING
سلام!
دوست دارم از پاییز بنویسم...از فصل دلتنگی ها، دلهره ها و انتظار کشیدن ها .
فصل پاییز و بخصوص ماه مهر برای همه ما، تا همیشه یادآور یه دنیا خاطره اس! تا سال های سال بوی کتاب و دفتر نو، طعم گس دلهره ی اولین روزهای مدرسه، صبحانه های هول هولکی، قرآن و ورزش صبحگاهی وخیلی چیزای دیگه، به اندازه ی 12 سال خاطره.... اول پاییز که میشه می پیچه توی ذهنمون .
حالا که بزرگتر شدیم فهمیدیم که پاییز فقط اینا نیست ...الان دیگه یه حس های جدیدی هم به همه ی اون رنگ ها و طعم های قبلی اضافه شدن.... حالا دیگه اون برگ های رنگ و وارنگ، خش خش شون زیر پاهات و.... بارون!- از همونایی که دوسش داریم هنوز چون....
–هیچ کدوم مثل قدیما نیستن. دیگه با شروع پاییز تنها دلهرمون ننوشتن مشق شب نیست ، دلتنگی هامون فقط بخاطر آسمون گرفته و ابری نیست ، حتی از مدرسه برگشتن کلاغ ها توی غروب هم، حال و هوای دیگه ای داره !
نمی دونم چیه؟ ولی حسش می کنم... این روزها بوی غریب عاشقی رو نفس می کشم .
خوش به حال اونایی که عاشقن ... غروبهای پاییز جون می ده واسه از عاشقی خوندن، از عاشقی نوشتن. به قول جاسیگاری عزیز شاید اول مهر دیگه اونقدرا مهم نیست...این روزها باید از مهر اول نوشت........
مهر اول !
***
اومدنش به همه مبارک... اومد با همه ی خاطره هاش، با همه انتظار ها و دلتنگی ها و دلهره هاش.... پادشاه فصل ها ، پاییز !